دوشنبه23بهمن91

سلام گل من! الان که برات این پست رو می زارم خیلی دلم برات تنگ شده. امیدوارم بعد چند روز که اومدی مهد دلتنگی نکنی! آخر هفته گذشته به خاطر مریضی مامان حاجی مجبور شدیم بریم شمال که هم مامان حاجی یه هوایی بخوره و هم مقدمات عملش رو فراهم کنیم. شما هم که کمال استفاده رو از این لحظات بردی. همش تو حیاط بازی می کردی جلوی مهمونا شعر می خوندی. سوره کوثر می خوندی. خلاصه کلی خودی نشون میدادی. عزیزم! این روزا خیلی مهربون تر شدی.موقع خواب همش باید بغلم کنی و بوسم کنی. هی هم می گی: مامانی! بیا بدل. دایی اینا هم اومده بودند و کلی باهاشون بازی کردی. دایی بهزاد بهت بوس صدا دار میداد و بهت یاد داده بود که این بوسه چیه؟ تو هم می گفتی: گوربابه. دیشب هم من این کار رو کردم و گفتم: این بوس چیه؟ گفتی:گوربااااااااااااااابه. خلاصه سفر ما همش به مهمون داری گذشت. انشاالله مامان حاجی به سلامتی عمل کنه و خیال ما همه راحت شه.این هفته ها خیلی برام شلوغه. عمل مامان حاجی و کارهای بیمارستان و کارهای تو و سرکار من و ... خدا خودش کمک کنه.
عزیز مادر دوستت دارم و عاشق نوازش های کودکانت هستم...




دوشنبه23بهمن91
